خدا رفتگان همه رو بیامرزه ...مادرم پیر بود، طفلی روزای آخر عمرشو میگذروند ... یه پام تو بیمارستان بود ... یه پام تو
باشگاه ...برنامم اینطوری بود که صبح زود میرفتم
باشگاه (تنها ) یک جلسه
تمرین میکردم ...بعد میرفتم سر کار ...عصری بر میگشتم .. یه راست میرفتم پیش مامان قرصا و
دارو هاشو چک میکردم و اگه آمپولی چیزی هم داشت میزدم ...ساعت 7-8 دوباره
باشگاه ... آخر شبا هم میرفتم تو خیابون میدویدم ...
میشمردم و میدویدم ...میشمردم و میدویدم ...میشمردم ومیدویدم ...و تموم نمیشد...
بارها شده بود که مینشستم جلوی آینه و به خودم فحش میدادم ... من 2 بار دیگه در مسابقات کشوری شرکت کرده بودم ... نتیجه نداشت ...
اما نیمه ناخود آگاهم ولم نمیکرد .. اصرار داشت که اینو امتحان کنه ، حتی اگه یه دروغ کثیف باشه ... حدود 10 سالی بود که در
باشگاهها لک و لک میکردم . عهد کرده بودم اون سال بعد از مسابقه دیگه بذارم کنار ....
یه بار که فکر میکنم 4 روز به مسابقه مونده بود ... دم صبح بیدار شدم ... رفتم جلوی آینه ... خدایا کاتم خیلی کم بود!!! نه رگی ،نه ریشه ای.. دیگه نا امید شده بودم ،هیچ کس نبود که کمکم کنه . مربی های تهران فقط میگفتن پول .. تازه من زیاد به علم اونا اطمینان نداشتم ... هر چه داشتم یادگار دانشگاه بود ... دست و بالم بسته بود و نتونسته بودم اونطور که باید و شاید خرج کنم.(موضوع مال 10 سال پیشه )
به هر حال دیدم از لحاظ روانی آماده سونا نیستم .. ممکن بود یه دفه تگری بزنم ...
اون روز رفتم توی حیاط یه گوشه ، ظهر یه روز گرم تابستون بود ... زیر آفتاب سایه عزرائیل رو حس میکردم ... احساس میکردم
خونم داره توی سرم می
جوشه ... کلی
لباس پوشیدم ... و یه بادگیر مشکی هم روش ... یه دوچرخه ثابت از این دیسکی های عهد تیر کمون سنگی داشتم ...نشستم روش و نا امیدانه شروع کردم ... بوی تند
مکمل محرکی که خورده بودم کم کم زد بالا ... انگار قفل دست و پام باز شد ...چشامو بستم و به
آبشارهای شمال فکر کردم ... به بهار و طراوت و خنکی ...شاید به آرامش
آب ...
میدونید ؟ من علمم اون سال خیلی ناقص بود .. واقعا به *** نزدیک بودم و گمون کنم این نیروی ایمان بود که نجاتم داد ...( هیچ کس نیست که رد پای خدا رو در زندگیش ندیده باشه ...)
اون چند روز تا حد *** دوچرخه زدم و ----- خوردم ... تا اینکه ...
شب آخر رسید
دیگه چشام جایی رو نمیدید ... اگر حرکت اضافی میکردم ممکن بود سرم گیج بره و بخورم زمین ... دوروبری هام تقریبا به چشم یک احمق نگام میکردن ...
آب بدنم 30% از
آب بدن یه آدم معمولی هم وزنم کمتر شده بود ... اونقدر استخوان های
صورتم معلوم بود که میشد بشماریشون ... پول زیادی خرج کرده بودم ...از فکر اوت شدن وحشت کردم .
شب رفتم پشت بوم که با آرامش ب
خوابم ... هه ...
خواب ؟ ؟ زرشک !!! داشتم با خودم فکر میکردم که کرایه
ماشین تا قزوین رو از کی قرض کنم ... دیگه ادم نمونده بود رو ننداخته باشم ...( اون سال قزوین میزبان بود )
تا ساعت 3 فکرای احمقانه میکردم ... بلند میشدم به پاهام نگاه میکردم ... به دستام ... به چک ها و به طلبکارا فکر میکردم ... به آسمون نگاه میکردم ... با ستاره ها حرف میزدم ... و از خدا می خواستم جلوی مامان رو سیام نکنه ...
احسااس میکردم عابروم جلوی همه شهر در خطره ... شاگردام .. دوستام .. همکارام ... خدایی خیلی تابلو شده بود .. همه فهمیده بودن و حساس شده بودن ...
به هر حال این کار یکم
جدید میزد دیگه ...
دوباره برگشتم نشستم رو تخت دراز که کشیدم... ناگهان پای راستم گرفت، عضله خیاطه ام بود .. پام جمع شد و درد... درد... درد ... واااای.... فریاد زدم .. فریادی که صدام تو کوچه پیچید ...
خونواده همه از
خواب پریدن و اومدن بالا رو پشت بوم ... گفتم : داداش.. پام ! گفت چکار کتم ... گفتم بکش بازش کن ... زود باش ...
مچ پامو گرفت و کشید ... خواهرم دعا میکرد ... بابام فحش میداد ... مادرم هم ... فقط صدای گریه اش میاومد ... همسایه ها زنگ زده بودن 115 اما خودم میدونستم چمه ... کار ------ لعنتی بود ... چشامو بستم و به خودم نهیب زدم که نه ، الن نمیمیری ... من تصمیم خودمو گرفته بودم ...و گوشم بدهکار نصیحت های عزرائیل نبود...
یه جرعه
آب خوردم .. خیلی کم .. . گفتم بدنمو گرم کنید !!! تعجب میکنید نه؟ بی خیال، داستان اینکه چطور باید سوای حرفای مربی و گفته های علم ، کارشناس بدن خودتون باشید مفصله ... خوردن
آب و پشت بندش
عرق کردن ... انگار الکترولیت هامو متعادل تر میکرد ... بگذریم ... داداشم داشت ماساژم میداد .. که
خوابم برد ...
این آخرین شب بود . و فردا روز موعود بود ...
(دوستان اگر علاقه به شنیدن بقیه این ماجرا داشتید برام پیغام بذارید ...امیدوارم تجربه هام بدردتون بخوره )
venusgym