چرا دوچرخه سواری می کنیم؟
با استفاده از تجربه های یک دوچرخه سوار حرفه ای(k.k)، دنیای این ورزش را به گونه ای دیگر از نظر می گذرانیم. در این مطلب، شش دلیل دوچرخه سواری وی را از زبان خودش می خوانیم.
1- دوچرخه سواری یک تفریح است
در دوران کودکی ام: دوچرخه ام محبوب ترین اسباب بازی ام بود، هواپیمای جنگی ام بود، ماشین مسابقه ی من بود، موتور سیکلتم بود و مهم تر از همه چیز دوچرخه ی من بود که بهترین اوقاتم را با آن سپری می کردم.
در دوران جوانی (در کالج): دوچرخه برای من مثل قالیچه ی پرنده بود، با وجود این که در آمدی کمی داشتم اما می توانستم با دوچرخه ام به سرتاسر ایالت سفر کنم.
در دوران میانسالی: دوچرخه ام را به فراموشی سپردم تا این که در سن 40 سالگی دوباره به سوی آن بازگشتم. یادم می آید که بعد از این همه سال، هنوز هم علاقه ی وافری به دوچرخه سواری داشتم، با این کار دیگر فرصتی برای سیگار کشیدن پیدا نمی کردم و مهم تر از همه این که پسر بچه ی درونم را نیز خوشحال و راضی نگه می داشتم.
2- دوچرخه سواری مجالی برای کشف دنیایی زیبا و متفاوت
آیا چیزی زیباتر از دوچرخه سواری در ساعات پایانی شب وجود دارد، آن هم با ستاره هایی که بالای سر شما در آسمان می درخشند و هر از گاهی نیز یکی از آن ها چشمک می زند.
آیا چیزی شادی بخش تر از دوچرخه سواری در میان ابرها و بر روی کوهستان های مرتفع وجود دارد، در حالی که سایه روشن های *** و خانه های کوچک اسباب بازی که در زیر پایتان وجود دارند، به آرامی از نگاهتان میگذرند.
آیا چیزی آزاردهنده تر از داشتن یک لاستیک پنچر در زیر باران سنگین، بدون هیچ پناهگاهی وجود دارد.
آیا حسی بالاتر و زیباتر از این هست که به جایی که یک سفر را نیمه تمام رها کرده اید، بازگردید و آن را دوباره از سر گیرید.
آیا چیزی دلگیرتر از دوچرخه سواری در طول یک جاده ی زیبا و طولانی وجود دارد، در حالی که به صورت ناگهانی به یاد خاطرات بچگی تان می افتید.
آیا چیزی قدرت بخش تر و موفقیت آمیزتر از این هست که بفهمید بعد از یک تابستان کامل و پشت سر گذاشتن تمرین ها و سختی هایی که تحمل کرده اید، میتوانید تمام روز را دوچرخه سواری کنید و بدون این که خسته شوید، از هر کوهستانی که دوست دارید به آسانی بالا روید.
آیا چیزی شگفت آورتر از این هست که رویاهایتان را به زیبایی به واقعیت تبدیل کنید.
3- دوچرخه دسواری یعنی سلامتی
به یاد دارم، پس از یک دوچرخه سواری 160 کیلومتری، از یک کوه صعود کرده بودم (بد نیست بدانید سرتاسر شیب دامنه ی این کوه توسط تخته سنگ هایی غول آسا قطع گشته بود) به محض این که به جاده ی شروع بازگشتم، یک ماشین توقف کرد، مسافران با زحمت بسیار خود را از ماشین بیرون کشیدند و با دیدن صخره های درشت اطراف که لبه های تیزی داشتند، دچار ترس و وحشت شدند.
"من به هیچ وجه، از اون کوه بالا نمی رم" آن زن با صدای بلند و قاطعانه اعلام کرد که : اون تخته سنگ ها خیلی شیب دارند، من دیگر طاقت ندارم، اصلا من از مسافرت خسته شده ام.
من که قصد بازگشت به خانه را داشتم، با دیدن این منظره، تصمیم گرفتم برای آزمایش خودم بار دیگر از آن کوه صعود کنم، اما این بار با پای پیاده. بنابراین دوباره با دوچرخه ام مسیر جاده ی شروع تا یکی از همان تخته سنگ های بد هیبت را بالا رفتم و دوچرخه ام را به آن تکیه زدم. سپس در حالی که می دویدم از آن کوه بالا رفتم و پایین آمدم، به راحتی و بدون هیچ گونه مشکلی. بسیار خوشحال شدم از این که توانستم بعد از یک دوچرخه سواری 162 کیلومتری (2 کیلومتر اضافه شده مربوط به مسافت طی شده در کوهستان است)، در طی بالا دویدن و پایین آمدن از آن کوه بلند و بد مسیر، نفسم را به خوبی حبس کنم و در این آزمون موفق شوم.
روزی دیگر در یکی از سفرهایی که با دوچرخه داشتم، در بین راه، برای شستن لباس هایم در کنار رودی توقف کردم، دو نفر دیگر نیز مشغول شستن لباس هایشان بودند. آن ها با تعجب، شجاعت و تناسب اندام مرا تحسین می کردند. یکی از آن ها گفت: من هم خیلی دوست داشتم این کار را انجام دهم البته اگر من هم به اندازه ی تو جوان بودم. به او گفتم مگر شما چند سال دارید؟ گفت: 43 سال. گفتم: اما، من تقریبا 51 ساله هستم.
زمانی که اولین سفرم را در کانادا در سال 1966 شروع کردم 68 کیلو وزن داشتم، اما هنگامی که از سفر برگشتم 75 کیلو شده بودم؛ بدون هیچ اثری از چربی های زائد یا چاقی و زمانی که آخرین سفرم را در کانادا در سال 1995 آغاز کردم، 87.5 کیلوگرم وزن داشتم، پس از پایان آن سفر نیز 75 کیلو شده بودم. از آن زمان تا کنون وزن نهایی و ثابت من معمولا همین 75 کیلو بوده است. در تمام مدت سفرهای طولانی ام هیچ گاه وزنه نزدم، هیچ گاه کشش نرفتم، هیچ گاه رژیم نگرفتم و به ندرت نزد پزشک می رفتم. من تنها پیاده روی و دوچرخه سواری کرده ام. در تمام این مدت، وزنم در صورتی زیاد میشد که زیر 164 کیلومتر در هفته دوچرخه سواری داشته ام. دوچرخه سواری مرا متناسب، سالم و سرحال نگه می داشت.
4- دوچرخه سواری از لحاظ اقتصادی واقعا مقرون به صرفه است
یک دوچرخه برخلاف ماشین، زیاد گران نیست و تا آخر عمر برای صاحبش می ماند. فقط ممکن است بعضی از بخش هایش خراب شود یا ب***د. بعضی از قسمت هایش نیز ممکن است کهنه یا فرسوده شود، مانند لاستیک ها، چرخ ها، زنجیرها، دندانه ها و لینت های ترمز؛ که آن ها نیز به آسانی جایگزین خواهد شد. برای من کم هزینه ترین راه تعمیر، تعویض لاستیک ها بود. در زمانی که پول کمی داشتم با خرید تایر و دیگر لوازم مورد نیاز از حراجی ها، هزینه هایم را به یک صدم دلار برای هر 1.6 کیلومتر کاهش دادم. در طی ده سال گذشته برای هشتاد هزار کیلومتر دوچرخه سواری، فقط دو هزار دولار هزینه کردم، یعنی برای هر 1.6 کیلومتر فقط چهار صدم دلار پول خرج کردم در حالی که هنوز هر دوی دوچرخه هایم را مثل روز اول براق و تمیز نگه داشته ام.
از سوی دیگر متوسط هزینه ی نگهداری یک ماشین، 5700 دلار در سال است که اگر با صرفه جویی حساب کنیم، به 2883 دلار در سال می رسد.
من به این دلیل که یک دوچرخه سوار هستم می توانم نصف درآمد حاصل از تدریس در مدرسه را ذخیره نمایم.
بعضی از مردم تصور می کنند که دوچرخه سواران باید لباس مخصوصی داشته باشند، یا غذای بیشتری بخورند، در صورتی که اصلا این طور نیست؛ اولا هیچ نوع پوشاک خاصی نیاز نیست، مگر لباس مخصوص باران و یک عدد چتر؛ دوما اگر دوچرخه سواری، بخواهد برای خرید لباس یا کفش مخصوص، هزینه ای پرداخت کند، آن قدر گران نیست که نتواند از پس آن برآید. و اما در مورد غذا خوردن؛ من تنها در حین سفرهای طولانی غذای بیشتری میخوردم، به این صورت که برنج یا پاستای بیشتری به رژیم غذایی ام اضافه می کردم.
5- دوچرخه سواری و بوم شناسی
هر فردی که دوچرخه سواری می کند، نسبت به شخصی که از ماشین استفاده می کند، در نجات سیاره ی زمین، نقش بیشتری را ایفا می کند. نسل ما، مقدار هنگفتی دی اکسید کربن را وارد اکوسیستم می نماید و این یعنی داشتن:
1- روزهای گرم بیشتر
2- باران بیشتر
3- خشکی هوای بیشتر
4- طوفان های شدید و تکرارشونده ی بیشتر
5- خشکسالی ، قحطی و نابودی جنگل ها
6- غرق شدن شهرهای ساحلی بر اثر سیل های فراوان و دراز مدت.
بد نیست بدانید در بین تمام استفاده هایی که از سوخت های فسیلی می کنیم، استفاده از اتوموبیل کمترین توجیح را دارد!!
خود من برای کار، برای تفریح و سرگرمی آخر هفته و برای تعطیلات، به صورت خیلی عادی استفاده از اتوموبیل را کاهش داده ام و زندگی بهتری نیز داشته ام.
6- دوچرخه سواری برای تغییر شیوه ی زندگی
جنگل های ما کاملا *** و خالی و تمیز گشته اند، مزرعه هایمان به طرز فجیعی آلوده شده اند، بچه هایمان فاسد شده اند و اسلحه حمل می کنند، شهرهایمان کثیف و پرجمعیت شده اند، حومه های شهر هایمان به بزرگراه هایی سیاه و پرپیچ و خم تبدیل شده اند، زندگی هایمان بی محتوا گشته است، قهرمانان و بزرگ مردان ما در گرداب مشکلات خانوادگی و داروهای اعتیاد آور دست و پا می زنند.
"هنری تارو" 150 سال پیش مشکلات نسل ما را پیش بینی کرده بود، او با بوجود آمدن تغییرات مشکلی نداشت بلکه چگونگی تغییرات را زیر سوال میبرد. پیش بینی های او از این قرار بود که نسل های آینده:
1- خوشحال نخواهند بود. (اکنون اغلب مردم زندگی کاملا بدبختانه ای دارند.)
2- اهدافشان را به اشتباه انتخاب خواهند کرد. (محصولات ما دیگر جهت رفاه و سلامتی ما تولید نمی شوند، بلکه اسباب بازی هایی هستند که ما را از هدف اصلی زندگی دور می سازند و گاها نیز مخرب می باشند. آنها با اهداف پیشرفت نکرده، پیشرفت کرده اند)
3- اکثر روزها در انتظار وقت آزادی برای ناهار خوردن به سر می برند. (بشریت یک ایده ی مجهول دارد به این صورت که اگر خود را فعال نگه دارد، بالاخره فرصتی برای انجام آن چه در سر دارد پیدا خواهد کرد. اما برای هیچ وقت یه آرزویش نخواهد رسید و برای هیچ چیز ذره ذره فرصت ها را از دست خواهد داد.)
به عقیده ی من راه حل این است که زمان را نگه داریم و معیارها و اهدافمان را از نو بچینیم. پیشرفت، همیشه در دنیای بیرون رخ نخواهد داد. (پادشاهی بهشت، در درون شما قرار دارد.) ما باید یاد بگیریم مردم را بر اساس معیارهایی صحیح ارزش گذاری نماییم. تفریح را همراه با طبیعت داشته باشیم.
زمانی که فهمیدم راندن دوچرخه نمی تواند تمام مشکلات را حل کند، فکر کردم دوچرخه دست کم میتواند به مردم کمک کند تا تغییرات مثبتی را در سلامتی و زندگیشان ایجاد کنند. دوچرخه به تنهایی می تواند انتخاب خوبی باشد تا از سد های عظیم ترافیک عبور نماییم و از میلیون ها آسیب و 42 میلیون *** سالانه، مخارج بالای بیمه و هزینه های مضاعف بای پس جلوگیری کنیم.
می توانم به جرات بگویم که بازگشتم به دوچرخه سواری در سن 40 سالگی، بهترین تصمیم در تمام طول عمرم بود.
پس بنا به دلایلی روشن کاملا به جاست که از خود بپرسیم، چرا جامعه ی به دام افتاده ی ما در جستجوی راهی برای فرار از کندوی ساخته شده به دست خویش نیست؟ درها به سوی دنیای بیرون باز است، فقط چند قدم کا***ت. پس آزادی فردی خود را که حق طبیعی شماست بار دیگر باز جویید.
من معتقدم که ما دانشمان را در دنیایی دیگر گم کرده ایم و ترس از ناشناخته ها که بدترین و نابودکننده ترین ترس هاست، ما را از دست یابی به آن باز می دارد.
پرنده ای را دیدم که هنگام باز شدن در قفس، درست هنگامی که فرصت فرار مهیا شده بود، از فرط ترس و وحشت، در خود فرو رفته بود و می لرزید.
نویسنده: کن کیفر
ترجمه: سمیرا